
اینجا «والیسرا» است؛ روستایی که در خنکای صبحِ اربعین، عطر چای گیلان با بوی اسپند و گلاب در هم آمیخته است. امروز در کوچههای این آبادی، صدایی غریب به گوش میرسد؛ صدای قدمهایی که گرچه بر خاک سرد روستا گام برمیدارند، اما در حقیقت، طریقالحسین را وجب به وجب طی میکنند.
امروز هیچکس در خانهاش نمانده است. از پیرمردانی با دستهای پینهبسته که برکت شالیزارها در رگهایشان جاری است، تا مادری که چادر به سر، دست کودکش را گرفته و آرام با نوحهخوان زمزمه میکند؛ همه آمدهاند. چشمها اگرچه خیس است، اما نوری از شوق و ارادت در آنها میدرخشد. آنها که امسال پای رفتنشان به جاده نجف تا کربلا نرسید، مسیر دلتنگی را از همین کوچه پسکوچههای سبزِ والیسرا آغاز کردهاند.
هر قدمی که در این مسیر برداشته میشود، نذرِ عمودهایی است که در حسرتِ دیدنشان سوختهاند. علمها بالا میروند، بیرقهای سیاه در باد تکان میخورند و صدای «لبیک یا حسین» در فضای روستا میپیچد. در هر گوشه، چشمانی بارانی به افق خیره شدهاند؛ انگار گنبد طلایی حرم، درست در انتهای همین جادههای خاکی روستاست.
در والیسرا، اربعین یعنی همین: یعنی فاصله معنایی ندارد وقتی دلت، زائرِ بیقرارِ بینالحرمین باشد. ما امروز جا ماندیم، اما با چشم دل، پیاده تا حریم یار رفتیم و اشکهایمان را به خاک این روستا سپردیم تا شاید سال بعد، سهم ما هم قدم زدن در مسیر عشق باشد










































































































































Tuesday, 29 September , 2026